جوجه جوجه طلائی....
سلام نفسم امروز میخوام یه شعر برات بنویسم که ماله زمانه بچه گیامون بود همیشه مادر بزرگم که ما بهش میگیم اومّا این شعر رو برامون میخوند، منم تو وب شما میذارم که یادگاری برات بمونه![]()

جوجه جوجه طلائی
نوکت سرخ و حنائی
تخم خود راشکستی
چگونه بیرون جستی



گفتا جایم تنگ بود
دیوارش از سنگ بود
نه پنجره نه در داشت
نه کس زه من خبر داشت


دادم به خود یک تکان
مثل رستم پهلوان
تخم خود را شکستم
اینگونه بیرون جستم


جوجه جوجه طلائی....
